شاهنامه ای که آخرش خوش درآمد
خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذابهایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد.
روز
۲۹ اسفند سال ۶۴ بود و تا ساعاتی دیگر، سال جدید آغاز می شد. هیچ کس حال خوشی نداشت.
چادر مسئول زندان رو به روی ما بود. آنها در چادرشان جشن گرفته بودند. می گفتند و می
خندیدند. صدای قهقه های نا هنجارشان، فضای غمگین زندان را پر کرده بود. مقداری شیرینی
برایمان آوردند تا سال تحویل را جشن بگیریم. اگر کارد می زدند خون مان در نمی آمد.
احمد آبادی از ناراحتی شعر می خواند:
ـ آی
انسان ها، به فریادم رسید.
دستام
بگیرید.
مگر
خود معنی غم را نمی دانید؟
که جمعی
اندر این خلوت
چنین بیگانه می سوزند
شما
را گوهری پاک است و انسانید
شما و ما یکی هستیم،
هم چون
عضوی از اعضا
تو انسانی، من انسانم و ما انسان.
احمد
آبادی دستخوش احساس شده بود و با صدای بلند شعر می خواند. ناگهان کاسید(افسر
نگهبان بعثی) وارد شد. او همیشه با بهانه و بی بهانه سری به ما می زد. وقتی آن صحنه
را دید، با شلاق عیدی همه را داد. بدون استثنا! لحظه تحویل سال، چشم ها همه گریان
بود و دل ها دریای خون.
یکی
دو ساعت از تحویل سال گذشته بود که باز کاسید آمد. آن شب اصلاً طور دیگری شده بود.
وحشی تر از همیشه بود و مدام بهانه می گرفت:
ـ امشب
که شب خاموشی نیست. یالا بلند شید بزنید و برقصید! و بعد چشم هایش را بست و دهانش را
باز کرد، و هر چه ناسزا دلش خواست، نثارمان کرد. کسی از جایش تکان نخورد. کاسید شلاق
را در هوا چرخاند و به سراغ علی رشتی رفت:
ـ یالا
بخون و برقص!
علی
از روی ناچاری شروع کرد و این برنامه تا آخر شب ادامه داشت. شب دوم و سوم و چهارم هم
به همین شکل گذشت.
منبع:
جامع آزادگان